تبليغاتX
عروٍٍٍس مهتاب

عروٍٍٍس مهتاب

منت گذاشتی نگاه کردی پس نظر یادت نره

حرمت فاصلمون کم نکن

 

اونيكه مدعي بود عاشقته


 توروتو فاصله ها تنها گذاشت


 بي خبررفت و تو اين بيراهه ها


 رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت


 آه دل زو سوزوندي


 آه چرا نموندي


 من و هر ثانيه و جنون تو


 واسه من همين خيالت هم بسه


 بذار جاده ها اشتباه برن 


 ما كه دستمون به هم نمي رسه


 با حرير پيله هاي كاغذي


 واسه من جاده رو ابريشم نكن


 من به پروانه شدن نمي رسم


 حرمت فاصله مون رو كم نكن

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:50  توسط امین  | 

دنیا دو روزه ...

 

  روزی که گفتی تا آخر دنیا باهاتم

 

 

  تازه فهمیدم 

 

 

  که چرا می گن دنیا دو روزه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط امین  | 

یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:47  توسط امین  | 

به او بگویید دوستش دارم

 
به او بگویید دوستش دارم،

به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق

ودلش به زلالییه باران است،

به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و.....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:32  توسط امین  | 

فدای عشق تو

جان به لب آمده در ظلمت غم

كي به دادم رسي اي صبح اميد

آخر اين عشق مرا خواهد كشت

عاقبت داغ " مرا " خواهي ديد

دل پر درد مرا مشكن

كه خدا بر تو نخواهد بخشيد

عزیزم من فداییم . فدا نمی خواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:31  توسط امین  | 

در دهستان اصالت های عشق می توان شبنم فروشی ساده بود

 

 

 

در دهستان اصالت های عشق می توان شبنم فروشی ساده بود
در شب سبز نیایش با خدا آشنا با حرمت سجاده بود

* * * * * * *
می توان با خاطرات کوچه باغ زندگی را غرق در احساس کرد

می توان در صبح زیبای خلوص شست و شودر نهر عطر یاس کرد

* * * * * * *
می توان با منطق احساس آب پاکتر از آیینه سبزینه بود

می توان هم شانه با خاتون عشق دوره گرد کوچه آیینه بود

* * * * * * *
می توان فنجان شعر خویش را آه ای یاران پر از شبنم نمود

می توان روی اجاق عاطفه چای خوش طعم صفا را دم نمود

* * * * * * *
می توان بر زلف بانوی نسیم با کمان مهربانی شانه زد

می توان در باغساران غزل بوسه بر بال و پر پروانه زد

* * * * * * *
می توان آه از زلال اشک شوق گونه های خشک خود را خیس کرد

می توان درس ظریف عشق را در دبیرستان گل تدریس کرد

* * * * * * *
می توان بر دار سرخ حادثه یادی از تنهایی حلاج کرد

می توان در معدن پاکیزگی عشق را چون گوهر استخراج کرد

* * * * * * *
می توان با مهربانی دوست بود مثل روح سبزرنگ پنجره

می توان پاکیزه و شفاف بود مثل اشک چشمهای پنجره

* * * * * * *
می توان رقصان شداز مضرب عشق در سرای سبزرنگ سادگی

می توان کشکول خود را پر نمود از هوای تازه افتادگی



_________________
عاشقي هميشه رسيدن به معشوق نيست

گاهي بايد از معشوق گذشت تا عاشق بود!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:20  توسط امین  | 

جالبه نه؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:19  توسط امین  | 

اینم تقدیم به همه شما عاشقان

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:57  توسط امین  | 

انتظار

انتظار واژه ی غریبی است ...

 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
 که با آن خو گرفته ام.
 که چه سخت است انتظار ..
 هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! 
خواهم ماند تنها در انتظار تو
 چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم ؟
 
 شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
 می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
 گریان نمی مانم، خندانم!
 برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
 به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
 وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود ؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود ؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم



عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من


شب هجران نکند قصد دل آزاري من


روزگاري که جنون رونق بازارم بود


تو نبودي که بيايي به خريداري من


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:50  توسط امین  | 

باز....

دوباره ٬ پنجره ها باز باز خواهد شد

... و عشق ٬ با روش خود ٬ به ناز خواهد شد .

دوباره ٬ عالم و هستی ٬ ترانه می خوانند

و لحن خسته ی ما ٬ دلنواز خواهد شد .

در قفس ٬ که ز آواز حزن ٬ غمگين بود ؛

به احترام قناری ٬ فراز ٬ خواهد شد .

دلی که مدعی ناز بود و استغناء

دوباره تا لب لب ٬ پر نياز ٬ خواهد شد .

نگار من که صدايش ٬ پر از نوازش بود ٬

دوباره با دل ما اهل راز ٬ خواهد شد .

...وفکر کن که در اين حال ٬ روی آن زيبا ٬

چه مهربان و چه عاشق ؛ چه ناز خواهد شد .


چقدر ٬ سرخوش ومستيم ما که حتی :شب

برای همرهی ما ٬ دراز خواهد شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:48  توسط امین  | 

!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:35  توسط امین  | 

سکوت من

براي اخرين بار .....خدا كنه بباره......

 

گلflower

 

 

به خودم چرا
اما به تو که نميتوانم دروغ بگويم
مي دانم که برنميگردي
مي دانم که چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشکيد
مي دانم که در تابوت همين ترانه ها خواهم خوابيد
مي دانم که خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است

اما ...
از ياد نبر بي بي باران
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد
هيچ شانه اي تکيه گاه رگبار گريه هاي من نبود
هيچ شانه اي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:53  توسط امین  | 

پیدای پنهان

پیدای پنهان

به هر جا که رسیدم بجز از عشق ندیدم *خود عاشق شدم و در طلب یار دویدم

چو مجنون پی لیلی و چو شیرین پی فرهاد *شدم ز آتش عشق کور و ز ایام بریدم

چو بلبل به هوای گل وصل تو نشستم *به امید بهار رخ تو رنج کشیدم

مثال دل پروانه پی شمع نگاهت *به عشق تو تپیدم ره عشق تو گریزم

ز انده و غم هجر تو درمانده نالان*چو اشکی شدم و از چشم عشاق چکیدم

گدای روی تو گشتم و از عشق تو گفتم *نشانی ز تو و کوی تو اما نشنیدم

به دنبال تو هر راه برفتم ولی افسوس * که روی تو ندیدم و وصالت نچشیدم

به خود گفتم اگر نیست ولی هست جز او کیست* که من عاشق او گشتم و جز عشق ندیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:49  توسط امین  | 

باورم نیست

 

                   باورم نیست که چشمی نگرانم مانده است   

                                                 رد پایی زمن و هم سفرانم مانده است

                  مشکی از چشمه ی زمزم برسانید به من   

                                               چارده قرن عطش روی لبانم مانده است

                  باز امد خبر از هم سفر اتش  و  دود             

                                                 لای هر صخره بگردید نشانم مانده است

                 از شب جاده مپرسید دگر  یادم نیست        

                                                 کی دگر حنجره ای تا که بخوانم مانده است

                 ما که ارش نشدیم اخر ،ای مردم خوب        

                                                   روی دستم فقط ان تیر و کمانم مانده است

                 گره یاران همه رفتند ، خدا می داند        

                                                    نم خونی ز شهیدان به رگانم مانده است

                 غزل سرخ دل سوخته ی ما ای دوست

                                               یادگاری است که ار هم سفرانم مانده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط امین  | 

همیشه همین جوره

YYYYYYYYYYYY
 

اگر فردا ، فردا  نرسد

و اگر من ، چشمهایم را ببندم و هرگز بیدار نشوم

 

هنوز با تو هستم

 

از خدا در خواست کردم ، آن لحظه را درخواست کردم

 

دعا کردم تا لحظه ای که می توانم در دستانم تو را بربگیرم

 

تا ابد با من دعا کن

 

زمان برای همیشه از آن ماست

 

این گونه که تو لبخند می زنی

 

این گونه که گریه می کنی

 

چرا من همیشه می خواهم با تو باشم ؟

 

این گونه است که احساس می کنم ، هنگامی که تو را درون خود در می یابم

 

چرا من همیشه می خواهم با تو باشم ؟

 

تو می توانی خیلی از من دور باشی

 

تو می توانی با کس دیگری باشی

 

ولی من با تو هستم

 

 

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها

 تظاهر بود..تظاهر بود تظاهر بود... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:42  توسط امین  |